برای مدتی رفتم اینجا که مثلا ما هم آدمیم
همینجوری
استقلال نرفت جام ملتهای آسیا.رسول ملا قلی پور و بودریار مردند:حیف شد یا همیشه بهانه ای برای بزرگواری و تاسف
چیزهایی که نقشه کشیدم بنویسم یادم رفته
دانشکده نمایشی دیدم به نام ایزابل و ایزابل(پگاه اطلسی نژاد)که خیلی خوشم آمد(بی هیچ دیالوگی و صدای نفسها:زبان بدن)وفرداش دوباره رفتم ببینم که روی صحنه پای یکی از دو بازیگر کار شکست.جیغ که زد،وقتی افتاده بود روی زمین و جیغ می زد و مادرش توی صحنه فریاد زد که این بازی نیست و واقعیه تماشاچی ها فکر می کردند که این ایده قسمتی از کاره و چند دقیقه ای در سالن درد کشیدن را تماشا می کردند:قرار است نمایش توهمی از واقعیت(به هر شکلی)برای تو بسازد و حالا بالعکس شده بود.مخاطب واقعیت را نمایش گرفته بود.امکانات اجرایی تئاتر چقدر زیاد است.
بعد از نمایشه که نشد خواب آهسته مرگ(حسن معجونی.متن:چرمشیر) رو دیدم و اصلا خوشم نیومد:انتخاب داریوش موفق خوب نبود(از جنس کار نبود)بازی ها یکدست نبود.متن منسجم بود و لی اجرا آشفته و پاره پاره نشونش می داد.دیالوگهای چرمشیری فرم خاصی از اجرا رو می طلبند(نمونه موفقش در اجراتوسط همین گروه «مثل خون برای استیک» بود)تا درآن هم بافت باشند وهم سوژه ولی لحن بازیگرها و فرم اجرایی آنها دیالوگها رو شعاری و مضحک و گل درشت کرده بود.شوخیهای کار سعی کرده بود بشه یه قلاب برای نگه داشتن ریتم والا نمایش بارها از ریتم می افتاد و مشخص بود که گروه اجرایی هم به موضوع واقفه.خیلی از صحنه ها اینجوری بی فایده و اضافی به نظر می رسیدند.نریشن های کار(روخوانی اندیشه های افلاطون)که زنده توسط حسن معجونی اجرا می شد خیلی شنیده نمی شد(توجهی برنمی انگیخت)به دلیل عدم تمرکز و لحن درست توسط معجونی و همچنین اجراشدن بین صحنه هایی با حال و هوای کمدی(که به نظرم به متن تحمیل شده بود)بی تاثیر و بی خاصیت شده بود.حالم گرفته شد و انتظار داشتم خود حسن معجونی هم بازی کرده باشه و اتفاقا خیلی از نقشهای کار به او می خورد و آنوقت شاید کار یه نکته چشمگیر داشت و متن، بازیهای هم جنس بازی معجونی نیاز داشت.
رفتم محک(مرکز حمایت از کودکان سرطانی)و توی کارگاهشون شرکت کردم که بعد از عید هم آزمونش رو بدم و بعد می تونم با بچه های سرطانی ارتباط داشته باشم:سرگرمشون کنم.کمکشون کنم و این حرفها.فکر کنم به چنین کاری خیلی نیاز دارم
................
شاید قرص خوردم
شاید به راستی
پرواز کردم،توکه می دانی
مانده ایم میان پرنده
بودن و نشئگی
مرجان اندرودی
اول عکس را اینجا ببینید(هر کاری می کنم نمیشه که بذارمش اینجا
عکس از:کارتیه برسون
1.لحظه محسور کننده.لحظه ابدی.نه قبلی دارد و نه بعدی.جاودانه شده در عکس.انگار تا همیشه در آغوش هم خواهند ماند.تجربه ای کم نظیرنمی توان توضیحش داد.
2.مرد در ترکیب عمودی ست و زن افقی.بازوان و کمربندوپاهای حجیم و مرعوب کننده مردو میانه اش پیداست و زن پوشیده شده.دستان مرد برگردن زن حلقه شده وزن به رضایت تن داده و چشمانش خواب می بینند.مردزن را در آغوش فشرده انگار که زن فرارنکند.زن در آغوشش وا داده و خیالی نیست.مرد خواب خواب است وانگار که خستگی وسر رو به پایین و زن انگار می اندیشد در خواب و دست برپیشانیش عمود شده و تنها عضو رها و که خودراآزاد کرده در رویا و برش دستبندی ست شبیه دستبند مرد وسرش رو به بالا.مرد کنار پنجره و زن در آنطرف تر.پارادوکس:عکس هم تصویری بر رابطه دو انسان است و تاریخی بر زنانگی و مردانگی و هم زیباییش چنان سحرت می کند که طبیعی بی انگاریش و درست و آرزویش کنی و دلت بخواهد همین بماند
3.لذت زایل می شود.می توان تفسیر نکرد.تفسیر لذت بی واسطه را به شوق کشف و دیگری کردن خود در تقابل با اثر بدل می کند.ذهن اشباع شده از هنر بی تصمیم به تفسیرکردن کشیده می شود.
4.سینما فرق میکند.قبل و بعد دارد.به تو نزدیک تر است و چگونگی ساخت لحظه را می دانی و آگاهی که نمی پاید و تمام می شود.لحظه را جاودانه نمی کند؛ فانی اش می کند.فراموشش می کند.
پی نوشت:
سینما تداوم روایی دارد و عکاسی سکونی انجماد یافته.عکاسی لحظه را تداوم می بخشد. زمان را در یک عکس جمع می کند.عکس را بیرون از جریان واقعی می برد.انگار در گذشته ای دور رخ داده و در عین حال حاضر است و وجود دارد و توتجربه اش کرده ای.خیالت راحت است که هیچ گاه تمام نمی شود و یا ناراحتی که همیشه خواهدپایید بر خلاف سینما
اتفاق مهمی نیست.عکس است که حادثه اش کرده.عکس کشفش کرده.تبدیلش کرده به چیزی بیرون از زمان.بیرون از زندگی.
اتفاقی است که ممکن است طراحی شده باشد از قبل یا در لحظه ای خاص گرفته شده و زمانی بعد اگر گرفته می شد فرم پیکره ها چیزی دیگر می بود و شاید متعارض با این.شاید تفسیر معنا تراشی باشد.تفسیر به اتفاق و لحظه روبروی دوربین ارتباطی ندارد.بلکه به تصویر به عنوان متنی مجزا می پردازد.
۱
به نبودنم عادت کردی.یادت می افتد بودنم را.به
بودنم عادت کرده بودی.به
بودنت درنبودت عادت کرده ام
2
خسته تر از آنی که فکر می کنم.خودخواهیت
خودخواه ترم می کند
3
با سه پیک مست می شوم.تو هیچوقت نبوده ای
یا من هوایی شده ام؟
4
خوابم نمی گیرد.هر چه می کنم
خوابم نمی برد.بیدار نمی شوم چرا؟
5
پیرمردی از کوچه گذشت.
6
می توانید چند لحظه ای
سرتان را بر شانه هایم بگذارید و گریه کنید خانم.
لطفا
7
بازی می کنند در کوچه.پدر از پنجره تماشا میکند.دونگاه
به هم می افتندلحظه ای
۸
دوست ندارد فراموش کند یا فراموش کرده دوست داشتنش
را یا دیگر دوست ندارد دوست داشتن را
9
امضایش را عوض می کند کودک.اسمش رادوست ندارد
10
چقدر ناخنها خوشمزه اند وقتی رویت را برگردانده ای.
11
چقدر صدای این مرد خوب است.
دستی به موهایش می کشد و قهوهاش را تمام می کند.
12
چرا تمام نمی شود.کی فراموشی می آید.
تمام نشود کاش
13
شدن را نمی خواهد که نیست.خنده اش را
پاک می کند.نگاهش می کند
: مشکل داری می تونی از سالن بری بیرون
: باید از وسط مردم وبازیگرها رد می شدم تابلو بود
:حالش نداشتی بیرون بری یاازهمراهت؛کسی خوشت می یومد یا کنجکاو شده بودی آخرش رو
:ول کن بابا.همینه که هست
تمرین اجرای بربال های کلاغ شب(بازخوانی زندگی زیگموندفروید)را تماشا کردم در کارگاه نمایش که قرار بوده به پرفرمنس و«چالش ریتم کلام باحرکت بدن»(جمله کارگردان دربروشور)نزدیک شود و به این فکر کردم که من کم تئاتر خارجی دیده و مخاطبان دیگر کار که یا شبیه منند یا بیشتر دیده اند در تمام لحظات مخاطب بودن در حال مقایسه ناگزیر نمایش با آثار مشابه آن طرفی هستند و این فکر که در حال تماشای ادادرآوردن هستی گریزناپذیراست به دلیل آگاهی از نمونه های بهتر وشباهت دلقک گونه کاربه آنها ومصنوعی بودن حرکات و باسمه ای بودن صحنه و سعی در رازآمیز کردن اثر(تحمیل نشانه های انحرافی که گویا تصور شده به کار بعد می بخشند و غنا وخب بیشتر ذهن راآشفته می کنند واز اثر منحرف). وقتی حرکات و طراحیشان و بازیها و جنس اجرا و موزیک نمی گیردت که فقط تماشاشان کنی دست کم و لذت ببری(دزدی:چقدرخوب هستند چیزهای معناگریز)مجبوری آزار دهی خودت راو به معنا کردن کار وکشف مثلا نشانه ها ونمادهای کار شاید فکر شده توسط گروه اجرایی فکر کنی که چرا لباسهاشان برعکس هم است و گوی ها چه منظوری دارند و..الخ. فکر کنم رسیدن به این لحظه یعنی کار از نظر تو مفت نمی ارزد.
دیگر اینکه در جواب به هر حال آدمها مراقب غرور و حریمشان هستند و آنوقت که ظاهرا از خصوصی ترین خصوصیاتشان پرده برمی دارند و مثلا شکستن مجسمه خود و این چیزها باز هم نوعی تمجید از خود و در همین مثلا بدگویی ها از خود یا اینکه من آدم بدجنس و هیز و این حرفهایی هستم یعنی رک نگاه می کند در چشمانت و می گوید که ببین چقدر صداقت دارم بچه پررو و آنقدر بزرگوارم ومناعت طبع و گشادگی سینه که حاضرم هر چه بد است از خود بگویم و خیالی نباشد و راضی شدی وکم آوردی و برو پی کار خودت ومن دارم شلوغش می کنم و کی حالا خواست منفی بگوید درمورد خودش و چرا جدی گرفتم بازی را و لوس بازی و پدربزرگ بازی در می آورم و فکر کنم که یلدای بعد اگر بازی این باشد که هر کس دیگری در موردش بنویسد جالب تر است و تعلیق دارد و وکمی شاید نزدیک تر به واقعیت وجود نداشته
از مرجان خواهش کردم که دعوتم کند که بهانه ای ست درست وحسابی برای نصیحت و نوشتن و ابراز وجود و چرند نویسی
واضحات:همون چیزی هستم که دیگران فکر می کنند هستم و دروغ گفتن سودی ندارد و اگر دروغ بگویم در مورد خود و دیگری بپذیردش همان هستم که در دروغ ارائه داده آم
فکر نمی کنم خود ثابتی وجود داشته باشه و و در جواب دعوت و پنج ویژگی که دیگران ندانند تنها می توان خاطره ای شاید رازناک را تعریف کرد که کمی(تاکید)به واقعیتی که وهم است نزدیک باشد وگرنه ویژگیهای دیگر را که خود بدانم ودیگران ندانند نمی فهمم و شاید ویژگی باشد که دیگران در مورد سوژه بدانند و خود نداند و ویژگی در مورد گذشته سوژه و تحلیلی که از خود دارد معنا می دهد و نه در مورد آینده اش که ممکن است از همان لحظه نوشتن که از آینده اش خبر ندارد ویژگی ازبین رود ویاتغییر شکل دهد واین جمله ها خودشان رانقض می کنند و شاید لذت دارد پیچیده نشان دادن بدیهیات که ساده اند و ویژگیشان پیچیده بودن و من که می نویسم ویژگیها بیشتر تن به لذت از خود گفتن می دهم و خودشاید باور(؟) نداشته باشمشان
۱.هنر غایتی ندارد و هدفی ندارد واصالتی نداردو به هیچ چیزی برتری ندارد وتنها سرگرمیست مثل باقی کارهاوحرمتی ندارد وشایدحساب وکتاب چرا (رونویسی کتابها) و من که قسمتی از عمرم درآرزوی هنرمندبزرگ بودن(تاهمین لحظه)گذشته برایم هنرمندبودن چندان دیگرمساله نیست و بیشتر «بزرگ»بودنش را می خواهم وثروت و شهرت در بین کسانی که خوشم می آید دوستم داشته باشند و دست آخر ربطی هم به مونث دارد شاید وبلکه حتمن و فکر می کنم که دیگران نیز درنهان همین را می اندیشنند و تنها وانمود می کنند و دست کم وانمود به خودشان و نثر خرچنگ قورباغه من دل خودم را هم به هم می زند
2.آنقدر رویا بافم که نگو و پیشترها فکر می کردم که بیمارم که اینقدر زیاد حتی وقتی در موقعیت رویای کمی عملی شده هستی باز هم دست بردار نیستم و بعدها شنیدم و خواندم که خیلیهای دیگر هم هستند اینجوری و خیالم راحت شد وخیلی کیف می دهد و اگر کسی دیگر مانند من باشد نگرانش می شوم و ترحم و دلسوزی و :بیچاره آدمه.
3.بخش زیادی از اعتمادبه نفسم به ظاهرم برمی گردد وگاهی بسیار مراقب اعمال ورفتار و حرکات فیزیکی و لحن حرف زدن و شکل خوردن ونوشیدن و راه رفتن و چشمانم هستم: ساخت خود برای آدم دیگر
4.گاه فکر می کنم که هر چه بخواهم می توانم بکنم:فیلم.تئاتر.شعر.داستان وبقیه و وقتهایی تبدیل می شوم به بیکاره ای که فکر می کند هیچ توانی درجهت هنرندارد که تصمیم می گیرد نقد بنویسد و در هر دوحالت هیچ نمی کنم و مقابل هر که می نشینم و او کاری برای ارائه دارد کمی حسادت تولید می شود در خونم و کمی نیز تحقیر دیگری که هیچ نیستی اگر بخواهم(مسخره است این کلمه) و گزاره دوم را شاید به خودتلقین کرده ام و گونه ای خودارضایی ذهنی(فقری ارثی)و به علاوه روزهایی که روی فرم باشم تحلیل کردن رفتار اطرافیان جالب است که فلانی منظورش از این شکل سیگار کشیدن چیست و آنیکی چرا مرتب طرفی را می پاید و وچرا با موبایلش بازی می کند و واگر روی فرم تر باشم اینکه عکس العملهای من چه تاثیری برعکس العملهای بقیه می گذارد:اگر یه طوری نگاهش کنم و رویم را برگردانم چه اتفاقی درحالت دستانش می افتدو...خب به همین دلیل شرطی شده ام که دیگران هم مقابل من میفهمند منظورهایم را ودستپاچه شدنم را وهرچی و معذب می شوم.
5.درباره این آخری خب راستش چی بگم که نگفتنش حال خودش و برادرش که ادعا می کرد مجروح جنگی و خرده ژانرهایش که از دیدگاه بردول که کتابی تحت عنوان شعور جنسی در دست تهیه کنندگاه تلویزیونی که دست به اعتصابی در ماه تمام چهره ات ویرانم کرده این روزگار آدمهای سالخورده و آفتابهای لب بوم همسایه مادربزرگ مرحوم این بنده فروتن که سالی چندفیلم بازی می کند و شب شبی دیشب شبی در شهر شوش آشوب «شدوبازنیامد»
طلاق
لغت نامه را باز می کنیم تو ومن. می نویسم تو اول که بدانی جواسم هست.که دو کلمه پيدا و روزراباهم و تنها همان دولغت.حرف بزنیم بخندیم و سرگرمی وادای کتابها.چشمانت را نمی بندی هیچوقت.تو خوابی همیشه.خندیدی که چرا شعر نمی نویسی وخندیدم که نمی توانم و تواخم کردی و اخم کردی و خندیدم و تو عصبانی و فریاد و بیداد و گریه.موهایم را بلندمی کنم همین فردا.قرقاول و فردیت. خنده می گیردم.قرقاول وفردیت می گویی که خفه شوم.تشنه ام یا تشنه ات می شود. لیوان را که پر می کنم میشود فردیت و آب سرازیر قرقاول(لیوان از قرقاول لبریز(پر)میشود فردیت)فوتبال می خواهم و نامم را فریادوفحش به مادرم- پدرم و دويدن و نفس نفس و بازی تمام می شود ومن خسته در اتوبوس و موسیقی و قرقاول و فردیت.کافی شاپ نشسته ایم و حسودیم می شود و یکی لپ تاپ دارد و یکی موی بلنددارد ویکی دوست دارد و وکسی که تو را دارد.قرقاول وفردیت.بال در خواهم آورد.ناتوانی کودک و توانایی پدر و مادر که باشد کنار پدر و همنشینی و جانشینی و حروف پلاستیکی و گیسوان ریخته بر نگاه و خاطره های دروغین که می سازی و باور می کنم و باور نکنم هم باور می کنم و ردیف میزها ودستگاه پخش خراب شده و فکر می کنم که خواهر ندارم برادر ندارم و برای فوتبال کفش ندارم و دستی که تکان دهم ... و بادی که در روزنامه خبرش را دیده ام
اگزيستانسياليسم
هرکس به سرای من درآید نانش دهید واز ایمانش مپرسید.آنکس که نزد خدا به جانی ارزد نزدمن به نانی نیرزد؟
شیخ ابوالحسن خرقانی
تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند
تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند.
تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند. تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند.
تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند. تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند. تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند. تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند. تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند. تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند. تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند. تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند. تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند.
تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند.
تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند.
تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند.
تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند.
تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند.
تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند.
تنهاآدمهای حقیرندکه مردم رابه خاطر لذت بردن ازفیلمی تحقیر می کنند.
همين حالا اگر موهايم را بتراشم می توانم شعرهم بنويسم.
